تبلیغات
پیام نسیم - آلبوم افتخارآفاق استاد

به نام دلنوازهنرآفرین

بادخوشی که می وزدازسرموج باده ات/ كوه گران غصه را،چون پركاه می كند

زحمت این پست رادوست بسیارگرامی وهنرمندوهنردوستم جناب آقای عبدالكریم مهرپیما،كشیده اند.تشكرخاص ازایشان

بی گمان یکی اززیباترین آثاراجرایی (تصویری)سعدیِ آوازایران، کاری است باعنوان (افتخارآفاق)که استاددر سال1371درآمریکابه همراهی استاد داریوش پیرنیاکان،جمشیدعندلیبی وهمایون شجریان در(مخالف سه گاه)خلق کرده است.

ازهمراهان پیام نسیم خواهش می کنم که این متن رابادقت بخوانید وباآوازهای ناب این اثرهمراه شوید قطعا بادیددیگری به موسیقی آوازی ایران نگاه خواهیدکرد.

بخش اول:باپیش درآمدی ازساخته های داریوش پیرنیاکان دردستگاه سه گاه شروع می شود.

*(پیش درآمدیکی ازفرم های رایج درموسیقی سنتی ایران وازگروه موسیقی های بی کلام است این فرم ازموسیقی درزمان غلامحسین درویش (درویش خان تولد 1251 وفات1305 / ازشاگردانآقا حسین قلی خان فراهانی  )به طوررسمی ومستقل شکل گرفت .پیش درآمدازفرم های سنگین وهمراه بامتانت است وبه لحاظ ریتم ساختاری ساده وحرکاتی کندداردوساختارملودی آن ازدرآمدیکی ازدستگاه هایاآوازهاشروع می شود.)

غلامحسین درویش معروف به درویش خان

بخش دوم :تصنیف (می دانم)برروی شعرجناب مولانا دردستگاه سه گاه بااین توضیح که میانه تصنیف ):به دل گویم که چون مردان...)درمخالف سه گاه اجراشده ودرپایان تصنیف به درآمدسه گاه بازگشت دارد.

به گرد دل همی گردی، چه خواهی کرد، می‌دانم/ چه خواهی کرد، دل را خون، رخ را زرد، می‌دانم
یکی بازی درآوردی که رخت دل همه بردی/ چه خواهی بعد از این بازی، دگر آورد، می‌دانم
به حق اشک گرم من، به حق آه سرد من/ که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد، می‌دانم
مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن ولی فرق است/ که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد، می‌دانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن، دلم گوید/ نه مردم، نی زن، گر اَز غم ز زن تا مرد، می‌دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی، نمی‌گفتی/ که از مردی برآوردن ز دریاگرد، می‌دانم

بخش سوم:آوازدرهمان دستگاه برروی غزلی زیباازخواجه اهل راز(رازسربه مهر)

برای دانلوداین آوازاینجاراكلیك كنید(به خاطرخراب بودن CDكیفیت پایین است)

غزل    ۲۲۶(كه بنده«مدیربلاگ» راداره مجنون میكنه نمیدونم حافظ چی می خواسته بگه؟؟)

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود/وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر/ آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه/ کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان/ باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو/ لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من/ آری به یمن لطف شما خاک، زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب/ یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی/ مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست/ سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست/ دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

مطلع غزل در درآمدسه گاه اجرامی شود:(ترسم که اشک درغم ماپرده درشود/ وین رازسربه مُهربه عالم سَمَرشود)

بیت دوم :(گویندسنگ لعل شوددرمقام صبر/ آری شودولیک به خون جگرشود)(گوشه مویه)

اگرضمن آوازاستاددیوان حافظ درمقابل دیدگانتان باشدوباگوش جانتان آن را بنیوشید مویه وفریادحافظ راازصبرطاقت فرسایی که برای پروردن جان ودل خویش می نمایدرااحساس خواهیدکردگویاحافظ سختی آدم شدن رابادشواری مراحل تبدیل سنگ به لعل مقایسه می کند وچه مقایسه به جایی واستاد چه دقیق وبه جابرای نشان دادن آن درد،این گوشه راانتخاب می کند.

ابیات سوم و چهارم:(ای جان حدیث مابردلداربازگو/ لیکن چنان مگوکه صباراخبرشود)(گوشه زابل:اجرادر اوکتاو پایین به دلیل ضرورت مفهوم شعر)(بدون شرح فقط دوباره به مفهوم این بیت توجه کنید)!

ابیات پنجم وششم:برای ارائه این دوبیت،استادحنجره اش رادر(گوشه مخالف)کوک می کندآنجاکه اززبان حافظ به مامی فهماند که درزندگی برای فرارازغم وتنگنای زمانه بایدبه عالمی فراسوی ناسوت (میکده)پناه بردواینکه دلبستن به این خاکدان پارادرگل می نشاندوآرزوی پروازرابه دل.

اماسهم استاد دراین میان چیست؟حتمااین بیت رادوباره گوش کنید تاببینید روح حافظ چگونه فریادحضرت حافظ را به اوج می رساند وحتی کسی که فارسی نمی داند اوج فریادرامتوجه می شود.

                        خواهم شدن به میکده گریان ودادخواه/کزدست غم خلاص من آنجامگرشود

                               درتنگنای حیرتم ازنخوت رقیب/یارب مبادآنکه گدامعتبرشود

بیت هفتم: (حافظ چونافه سرزلفش به دست توست/ دم درکش ار نه بادصباراخبرشود)(فرودازمخالف به درآمدسه گاه)

بخش چهارم:تصنیف « تصنیف رازدل یا:دلاخموشی چرا؟»ازساخته های زیبای عارف قزوینی درسال1328

گریه را به مستی بهانه کردم                شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از دیده بر گرفتم              
سیل خون به دامان روانه کردم

      ناله دروغین اثر ندارد                   مرده بهتر زان کاو هنر ندارد
شام ما چو از پی سحر ندارد             گریه تا سحرگه،من عاشقانه کردم

دلا خموشی چرا                         چو خم نجوشی چرا
  برون شد از پرده راز                توپرده پوشی چرا

         راز دل همان به نهفته ماند                  گفتنش چو نتوان نگفته ماند
فتنه به که یک چند خفته ماند                   
گنج غم بر دل خزانه کردم

باغبان چه گویم به ما چها کرد                کینه های دیرینه بر ملا کرد
    دست ما ز دامان گل جدا کرد                
تا به شاخ گل یکدم آشیانه کردم

      دلا خموشی چرا؟            چو خم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز            توپرده پوشی چرا؟

همچو چشم مستت جهان خراب است 

رخ مپوش کین دور انتخاب است

من تو را به خوبی نشانه کردم

بخش پنجم:بازهم غزلی زیباازحافظ در(مخالف سه گاه )که به فرموده دوست خوبم جناب عباسی (روح حافظ)[1] آن رامثل تمام آثارش استادانه ودلکش جان ودل رانواخته  است.(ادعاازبنده ،شنیدن وقضاوت باشما)

توضیح مدیروبلاگ: استاد برای اجرای بیت« بدان سان سوخت چون شمعم که بر من/ صراحی گریه و بربط فغان کرد» بازیرکی از سه گاه وارد مایه دشتی می شود تااوج فغان وغم واندوه صراحی وبربط رانقش زند وتبارک الله احسن الخالقین به این نقاش مینیاتوریست موسیقی ایران

برای دانلوداین آواززیبا،اینجاراكلیك كنید.

دل از من برد و روی از من نهان کرد/ خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود/ خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم/ که با ما نرگس او سرگران کرد

کجا(که را)گویم که با این درد جان سوز/ طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من/ صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است/ که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت/ که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی/ که تیر چشم آن ابروکمان کرد

بخش ششم :تصنیف (افتخارآفاق)ازساخته های عارف قزوینی که درطی سفراوبه گرگانه رود طالش درسال 1327ساخته شده است بااین توضیح که اکثرخوانندگان تنهابخشی ازشعربلنداین تصنیف راخوانده اندشایدبه این دلیل بوده که طی نقل سینه به سینه این تصانیف بخشی توسط نقالان حذف میشده ویابه دست فراموشی می سپرده اندویادلایل دیگرکه حقیرنمی دانم.

 افتخارآفاق(كه سرایش آن داستانی دارد جدا)

افتخار همه آفاقی و منظور منی/ شمع جمع همه عشاق و به هر انجمنی

 به سر زلفت پریشان تو دلهای پریش/ همه خو کرده چو عارف به پریشان سخنی

 ز چه رو شیشه دل می شکنی/  تیشه بر ریشه جان از چه زنی

 سیم اندام و ولی سنگدلی/  سست پیمانی و پیمان شکنی

 اگر درد من به درمان رسد چه می شه/  شب هجر اگر به پایان رسد چه می شه

 اگر بار دل به منزل رسد چه گردد/  سر من اگر به سامان رسد چه می شه

 ز غمت خون می گریم بنگر چون می گریم / ز مژه دل می ریزد ز جگر خون می آید

افتخار دل و جان می آید/  یار بی پرده عیان می آید

بخش حذف شده تصنیف افتخارآفاق:

تواگرعشوه برخسروپرویزکنی

همچوفرهادروددرعقب کوه کنی

متفرق نشودمجمع دلهای پریش

گزندم اگرزسلطان رسدچه میشه

زغمت خون میگریم بنگرچون میگریم

تواگرشانه برآن زلف پریشان نزنی

زچه روشیشه دل می شکنی؟

تیشه برریشه جان ازچه زنی؟

سیم اندام ولی سنگ دلی

سست پیمانی وپیمان شکنی

به چشمت که دیده ازصورتت نگیرم

اگرمی کشی وگرمیزنی به تیرم

توسلطان حسن ومن کمترین فقیرم

گزندم اگرزسلطان رسدچه میشه

زمژه دل می ریزدزجگرخون می آید

خون صدسلسله جان می ریزد

به سرکشته جان می آید

قسمت هفتم:تصنیفی برگرفته ازدوبیتی باباطاهروسروده های علی اکبرخان شیدا(زاده ۱۲۵۹ه‍.ق در طالقان - درگذشت ۱۳۲۴ه‍.ق در تهران ) که استاد،آن رادر(مخالف سه گاه)بازسازی کرده است.عارف وشیدا دوتصنیف ساز برجسته زمان قاجارهستندکه توانستندهنر تصنیف سازی رادرموسیقی ایرانی ارتقاءبخشند.

قسمت هشتم:باآواز درمخالف سه گاه برروی شعرمولانا آغازمی گردد.

دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس/ چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت/ حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب/ چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس
مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست/ سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس
گر تو و دلدار، سر، هر دو یکی کرده ایت/ پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس
برای دانلود این تصنیف اینجاراكلیك كنید.
شوروشیدایی استاددراین قسمت بسیارزیباست .اومفاهیم عالی وبلنداین غزل راچنان تجسم می بخشدکه شنونده خودرادردست افشانی وجذبه های عرفانی مولاناشریک می بیندگویی لشکرعشق،عالَم جانش رابه تسخیردرآورده است .اوج خوانی وخلق تحریرهای مینیاتوری وبه جاازسوی استادبه غزل مولاناجان تازه ای بخشیده است.

قسمت نهم:غزلی زیباازخواجه اهل رازکه استادآنرابابم خوانی درمخالف شروع می کند.(البته ترتیب ابیات بادیوان متفاوت است به خاطر ارتباط مفهوم شعربا موسیقی)

به گفته استاد،بم خوانی ازامتیازات خواننده محسوب می شودخوانندگان قدیم، بم خوانی را نازیباودور از شأن خودمی دانستند لذا اوج خوانی ودادن تحریرهای طولانی ونابجارامایه فخروبرتری خودمی دانستند بی جهت نیست که استادشجریان راملقب به (سعدی آواز)کرده اندهمانطورکه سعدی شعررا ازتکلّف ودشواری درآورداونیزآوازایرانی راقوام وجلابخشیدوپیرایه های نامناسب آوازرازدود. (که البته این لقب دلایل بسیاردیگری نیزداردازجمله تکرارناپذیری)به تحلیل زیردقت فرماییدتامشخص شودکه تفاوت استاد بادیگران فقط درمقدارصدایاتحریرنیست که شناخت مفهوم وموسیقی سخن بزرگان وذوب شدن درکلام حافظ وسعدی ومولاناو...ازآن جمله است.هزارنکته باریکترزمو اینجاست...

تناسب بم خوانی دراین قسمت بدلیل ضرورت مفاهیم 3بیت اول می باشد:

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد/ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را/که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای مُنعم که درویش سر کویت/دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

آنجاکه عاشق بادلدار خود، آهسته نجوا می کندتوگویی دلداده دربرابرصیادخویش سرتسلیم فرود آورده؛ درِ دیگر نمی داندوراهی دیگر نمی گیرد(که اگرهم می دانست برنمی گرفت.)سپس نوبت به اوج خوانی می رسدتناسب هجاهای کشیده در دوکلمه «بیا،میان»فرازآواز را زیبایی خاصی می بخشد و از طرفی گویی استادباحافظ هم نوا می شودتا سوز درون رابازبان آتشین درگوش «دم سردان» زمان خودبپیچانند.

بیت آخررااستادبااشاره ای کوتاه به گوشه«مویه»وفروددردستگاه «سه گاه» به پایان می رساند.مویه و افغان ازدست زاهدان ریاکارکه دلق مرقع خودرا وسیله ای برای تحمیق انسان ها کرده اند.

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد/ ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را/ که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت/ دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو/ که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین/ که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز/ برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس/ زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی/ که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

قسمت دهم:تصیفی است باعنوان (آسمان عشق)که ازساخته های استادشجریان می باشدبرروی شعری ازمولانا.

ازآنجاکه مولانارابه دلیل دست داشتن درموسیقی پیرچنگی میخوانندلذاغالب اشعاراودارای موسیقی کلام می باشدکاراستادشجریان این بوده که این موسیقی راازکلام استخراج کرده ؛درگستره ردیف های آوازی ساخته وپرداخته کند.

شنونده باشنیدن این تصنیف زیبادوست داردچونان آزادگان خودراازچنبرچرخ رهاکرده ؛به جان روبه آسمان کند.

چنان مستم چنان مستم من امشب/که از چنبر برون جستم من امشب

چنان چیزی که در خاطر نیاید/چنانستم چنانستم من امشب

به جان با آسمان عشق رفتم/به‌صورت گر در این پستم من امشب

بشوی ای عقل دست خویش از من/که در مجنون بپیوستم من امشب

چو وا گشت او پی او می‌دویدم/دمی از پای ننشستم من امشب

دوستان ومخاطبان گرامی پیام نسیم!

بضاعت حقیردربرابرهنروادبیات صفرمی باشدواین راازسرتعارف نمی گویم .

آنچه نوشتم همه ازسرعلاقه شدیدبنده به آن خسروخوبان می باشدبنابراین نمی تواندخالی ازاشکال باشد.

لذاازادیبان وهنرمندان بخاطرجسارتی که کردم پوزش می طلبم.         

پاینده بادایران وایرانی



[1] -توضیح مدیروبلاگ(عباسی): بنده حقیقتا استد شجریان را روح حافظ می دانم چون ندیده ام ونشنیده ام که کسی اینگونه باحافظ عشق بازی کند.شاهدمدعا کاری است که جنابش باالهامات حافظ می کند انگارکه این سخن ازدل وجان خودش برمی خیزدواین مفهوم روح حافظ است.




طبقه بندی: ادبیات وموسیقی وسینما،
برچسب ها: حافظ، شجریان، شیدا، حسین قلی خان، درویش خان، افتخارآفاق، عارف قزوینی،

تاریخ : سه شنبه 8 شهریور 1390 | 04:44 ب.ظ | نویسنده : حجت الله عباسی | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.