تبلیغات
پیام نسیم - من این جا،جامانده ام

به نام خدا

سعدی بزرگ فرماید

رفیقانم سفرکردند هریاری به اقصایی

خلاف من که بگرفته ست دامن درمغیلانم

وشهریار فرماید:

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند/بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

با همین نسیان تو گویی کز پی آزار من/خاطرم با خاطرات خود تبانی می‌کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند/آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند

می‍ رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان/دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

******

دیروز عصر برای مراسم ختمی رفته بودم ششده وطبق معمول خاطراتم مرا به درون خود می کشید.باوجودی که خیلی دوس ندارم درششده یعنی زادگاهم توقف کنم ولی نمی دانم این حس مرموز،هرگاه سری به آنجا میزنم چرا دائم منو به درون خودش میکشه؟عین گردابی که دهان باز می کنه وتا به خودم بیام مرابه کام کشیده و...

شقایق های سرخی که درقدم اول خوش آمد گفتند

ادامه مطلب راکلیک کنید

نمی دونم شما هم این حس رادارید یانه؟انگار که من درآن زمانه جامانده ام وفقط جسمم به این زمان منتقل شده است.هرگل وگیاه ودیواروخانه وخاری سخنی دارد ومرا به خود می خواند که فرار نکن ! بیا ما با هم زندگی کرده ایم وزندگی کنیم.

اسم این گیاه راواقعا نمی دونم ولی هرچه هست مرا به نوروز های کودکی ویه سیزده بدر دراین امامزاده برد

ازامامزاده شروع کردم.آخه یه روزگاری دردوران نوجوانی وشایدآغاز جوانی پاتوق ما بود.ولی افسوس که ازآن مکان آرام بخش ورؤیایی باآن خمره گلی وحوض کوچک ودرخت انجیر وباغچه واتاق تاریک و وهم آلود ،جز تکه های بتون تخریب شده چیزی باقی نمانده بود که حیفم آمد وقت بذارم برای عکس گرفتن ازاین منظره کریه.

جزاین درخت از هیچ چیزی راضی نشدم عکس بگیرم هرچند این درخت هم بازمانده آن نسل نیست

می گفتم... جای آن باغچه باصفا،تلی ازخاک وبتون خردشده بود ولی این مانع ازاین نبود که علی را اونجا نبینم.اصلا مگه علی ومرتضی ازخاطرمحو شده اند.هرجابرسم فورا با خاطره ای زنده می شوند نه فقط این که سخن خداست که شهیدان زنده اند.آخ که چه روزگاری بود.

این شقایق ها هم تقدیم به اون دوبزرگ

اونجا راباخاطراتش ترک کردم ولی یه جابود که دست بردارنبود.مدرسه ای که درس رادر اونجاشروع کردم که ازدور مرا به خود می خواند

مدرسه حکیم نظامی که سال1352 پایم رابه آنجاباز کردند و چه شیرین است حتی خاطرات تلخ اون روزها

یار دبستانی من

با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و اه من

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما

***

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب

بد اگه بد

مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

نمایی دور ازمدرسه حکیم نظامی که البته بعدها تغییرنام داد وحالا متروک ولی به همان شکل39سال پیش خاطرات من

همان درب قدیمی وفقط دیوارها تعمیرشده اند.

به درمدرسه که رسیدم صحنه جالبی دیدم که در عکس های بعدی خواهید دیدبدون شرح وتفصیل

پله های سالن مدرسه همیشه منو یاد ورود معلم ها ومدیر مدرسه می اندازه.وقتی که وارد می شدند کفششون را محکم روی این پله ها وزمین سیمانی می زدند ومن که همیشه فکرمی کردم این هم جزئی از مراسم ورودیه است والبته بعد ها فهمیدم حکایتی دیگر دارد

 هرچه که بود صدای کوبیده شدن کف کفش ها انگار خمپاره ای بود که کنارمان منفجر می شد وباید اعتراف کنم که کمتر کسی بود که هیبت وصلابت آقای عباسی عزیز یعنی مدیر محترم مدرسه بند دلش را پاره نکنه.مافکر می کردیم که روزی چندتا آدم می تونه بکشه ولی حالا که با هم دوستیم می دونم چه قلب مهربون ودل پاکی داره

این هم سالن مدرسه که شاید باورتون نشه اینقدر ریزه میزه بودیم که برای وارد شدن به این سالن باید آویزون می شدیم وبه نظرمون دیواربلندی بود

رفتم طرف کلاسی که سال52 اولین سال دبستان رااونجابودم

آقای لک زاده هم اینجابود.داشتم می دیدم که علی راد مهرراگذاشته بود تو اون پنجره سمت چپ و می گفت حالابپر پایین.هنوز گیوه علی درذهنم هست.میز ما دقیقا زیر همین دریچه بود.همه بچه ها را می دیدم داوود،جمشید،عباس،مرحوم ابراهیم و... می دیدم که جرم بزرگ من درروز اولی که کتاب دادن داره اتفاق میفته نگو که جرم نبود و بند دل من پاره شده بود...

رفتم سراغ کلاس پنجم که آقای خرمی با اون ترکه میومد طرف کلاس.

من که قرارنبود تنبیه بشم ولی ترس داشت آخه هرروز قراربود حسن... فلک بشه والبته حداقل هفته ای یک بار که حتمی بود.آقای خرمی با دوتکیه کلام همیشگی وارد کلاس شد:

حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی

آه پای پسرم خورد به سنگ

یادش به خیر چندسال پیش گذرش به فسا گرفته بود وبه طریقی لطف فرمود وبعد از حدود25سال منو پیدا کرد بااشتیاق رفتم سراغش هنوز همون شوروزرنگی راداشت البته دیگه بچه دار وعیالوارشده بودوخوشبختانه الان بااکثر معلمین دوران ابتدایی وراهنمایی دوستی محکمی دارم هرچند تفاوتمان به اندازه یک عمر نسبتا بلند است ولی دست بوس همه شان هستم

این هم حیاط مدرسه

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه

قسمت قدیمی دیوار مشخص است ومااین قدر کوچک بویدم که ازهمین دیوار کوتاه نیز به سختی بالا می رفتیم البته برای وقت فرارازمدرسه

مدرسه ما وسط قبرستونی بود واین قبر هم که اون روزها جدید بود بخشی ازخاطرات بازی ماست.خداصاحبش رارحمت کنه

کوچه ای که به مدرسه ما منتهی می شد.خدا نصیب نکنه چون باید ازهفت هشت خوان سگ گله عبور می کردیم تا به مدرسه برسیم.چه وحشتی داشت صبح که ازخونه بیرون میومدیم تابه مدرسه برسیم

بازم عکس بود ولی مثل این که خیلی طولانی شد.بله احساس می کنم که دراون زمان ومکان جامانده ام وهرچه گشتم خودم را نیافتم فقط هرچه بود به قول شهریار اما خیال بود وخیال.

چرا ما به آن همه سختی وگرفتاری ها ومحرومیت ها دلبسته ایم اما نسل امروز کمتر دلبستگی به این گونه مسائل دارد؟آیا ما مقصرنیستیم؟




طبقه بندی: خاطرات وسفر، ادبیات وموسیقی وسینما،
برچسب ها: ششده، خاطرات کودکی، خاطرات مدرسه،

تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1391 | 01:46 ق.ظ | نویسنده : حجت الله عباسی | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.