تبلیغات
پیام نسیم - سعدی وحافظ پیامبران ادب پارسی

به نام خدا

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند

طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند

وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

«عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

داستانی است که بر هر سر بازاری هست»

ادامه مطلب را کلیک کنید.

روز اول اردیبهشت بنا به فرموده شیخ مصلح الدین سعدی، سرآغاز تصمیم بزرگ آن ابر مرد تاریخ ادب وفرهنگ؛ برتصنیف گلستان می باشد که این روز را بانام سعدی بزرگ می داریم که این بزرگ داشتن، بزرگ داشتن سعدی نیست که سعدی خود بزرگی را مفهوم می بخشد. بلکه بزرگ داشتن فرهنگ وزبانی است که وجودشیرین خود را مدیون آن اسطوره جاودانه است. سعدی اسطوره است نه اسطوره ای که گذر زمان، گرد فراموشی بر چهره اش بپاشد بلکه گذرزمان این شخصیت جاودانه رابیشتر قدر می نهد.

درباره سعدی زیاد گفته شده وبنده هم دراین مقام نیستم که ازآن فرزانه دوران تعریفی کنم که تعریف ومُعرِّف باید اَجلی از مُعرَّف باشد.

ادعایی گزاف نیست که سعدی وحافظ را دوپیامبر ادب فارسی بدانیم. پیامبرانی که اعجازشان کلام بود واین کلام نیز چون ازجنس مردم وبلکه از جنس انسانیت بود جاودانه ماند. هرچند سخن دراین باب که آیا ...

سخنی که درپی می آورم نظرشخصی خودم می باشد والبته ممکن است که صحیح هم نباشد که با نقادی دوستان می توان راه صحیح رایافت. ودرهرپستی درباره سعدی نوشته ام سعی داشته ام ازبابی دیگروارد شوم که سرانجام هم یکی می شود.

برخی سعدی رابا حافظ قیاس می گیرند ودر پی ارزش سنجی هستند که آن بزرگتر است یااین؟سخن این والاتراست یا اعجازآن؟

درحالی که این قیاس ازپایه سخیف و بی مبناست چه آن که همین گونه است که کسی درصدد مقایسه دوپیامبربزرگ الهی موسی(ع) وعیسی(ع) و معجزات آنها برآید.پس تفاوت درکجاست؟

برمی گردم به همان پیامبران الهی (که سلام ودرود خدابرآنان باد) وسیره وروش آنها ودلایل آن

مردمی که در هرعصر می زیند خصائصی دارند که پیامبران آن عصر نیز براساس همان خصائص آمدند و مشکلاتی در جامعه وجود داشت که آن پیامبران برای اصلاح آن مشکلات آمدند و راز تفاوت نیز دراین جاست.

سعدی بزرگ درزمانی می زیست که کشور ایران دست خوش تاراج بیگانگان قرار گرفته بود. ازطرفی نیاز به احیای فکروفرهنگ ملی بود وازطرفی نیاز به تزریق روحیه شادی وشادکامی وعشق و سرزندگی به جامعه احساس می شد و سعدی بزرگ دقیقا کلامش را درهمین گستره آفرید تا احساس یأس ونومیدی در جامعه رو به کاستی گذارد.

اماحافظ  درزمانی زندگی می کرد که جامعه دچار مشکل دیگری بود وآن هم مشکل وجود افرادی زهد فروش بود که بانام دین بر صورت دین و ملت ناخن می کشیدند و ازاین راه ارتزاق می کردند. گرچه این امر کم وبیش درزمان جناب سعدی نیز وجود داشت وسعدی بزرگ نیز با شمشیر کلامش این گروه رابی نصیب نگذاشته است:

برخیز تایک سو نهیم این دلق ازرق فام را/برباد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هرساعت از نو قبله ای بابت پرستی می رود/ توحیدبرما عرضه کن تابشکنیم اصنام را

سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه

شاهدبازی فراخ و زاهدان تنگ خوی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

لایق سعدی نبود این خرقه تقوا و زهد

ساقیا جامی بده وین جامه از سر برکنش

زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی /کین ره که تو میروی به ترکستان است

گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید، گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید

تا چه خواهی خریدن ای معذور /روز درماندگی به سیم دغل

 

وازاین دست درسخن سعدی بسیار است که سعی کردم نرم ترین ها رابیاورم تا مبادا...

 اما درزمان حافظ این جماعت قدرتی داشتند وحداقل بربخشی ازایران حکمرانی می کردند. مبارزالدین محمد ومادرش نمونه بارز زهدفروشی وسوءاستفاده ازدین در خدمت مطامع ومنافع دنیوی خود بودند وحافظ شمشیر کلام رابرای مبارزه با زهد فروشی از رو بسته بود و اگرسری به دیوان آن بزرگ مرد بزنید این راتأیید خواهید کرد.

آتش زهد وریا خرمن دین خواهدسوخت/حافظ این خرقه پشمینه بینداز وبرو

حافظا می خور ورندی وکن خوش باش ولی/ دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

وهشدار به جامعه که مواظب زاهدان ریاکار باشید:

ای کبک خوش خرام کجا می روی بایست/غره مشو که گربه زاهد نماز کرد

وازطرفی هم لبه دیگرشمشیر را به طرف صوفیان خانقاه نشینی می گیرد که همیشه درجامعه جز  بدبختی وعقب ماندگی سودی نداشته اند وازاین آبشخور می خورند وخانقاه را محل امنی برای زالو صفتی ونیز فرار ازمسؤولیت کرده بودند والبته می کنند:

صوفی نهاد دام وسرحقه باز کرد/بنیاد مکر بافلک حقه باز کرد

صوفی شهربین که چون لقمه شبهه می خورد/پارِ دمش دراز باد آن حَیَوان خوش علف

مثل این که از مطلب دور شدم

آری این دوبزرگ را که ازافتخارات بشریت وزبان پارسی وصد البته از مفاخر بزرگ شیراز هستند به هیچ عنوان نباید بایکدیگرمقایسه کرد و درپی آن بود که کدام یک برتر ازدیگری است. هردو در قله ای هستند که دست هیچ بشری بر آن نخواهد رسید وصد البته قله عشق سعدی راهی است که بی پیمودن آن به قله حافظ هیچ دسترسی نیست.

این روز بزرگ بر همه دوستداران فرهنگ وادب ایران زمین و نیز بر همه بشریت تهنیت وشادباش باد وحسن ختام مقال را تضمینی زیبا وسعدی گونه می آورم از مرحوم «ملک الشعرای بهار»

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟

یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟

هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

«مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست»

 

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس

به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس

موسی اینجا بنهد رَخت به امید قبس

«به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست»

 

بی‌گلستان تو در دست به جز خاری نیست

به ز گفتار تو بی‌شائبه، گفتاری نیست

فارغ از جلوهٔ حُسنت در و دیواری نیست

ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!

«گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست»

 

دل ز باغ سخنت وَرد(گل)کرامت بوید

پیرو مسلک تو راه سلامت پوید

دولت نام توحاشا که تمامت جوید

کآب گفتار تو دامان قیامت شوید

«هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست»

 

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم

شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم

نزد اَعمی، صفت مِهر منور نکنم

«صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟

همه دانند که در صحبت گل خاری هست»

 

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد

وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد

تربت پارس، چو جان، جسم تو در سینه فشرد

لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

«باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست»

 

سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس

تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس

ما به جز حشمت و جاه تو نداریم هوس

ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!

«نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست»

 

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود

بیت معمور ادب، طبع بلند تو بود

زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود

سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود

«من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست»

 

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند

طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند

وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

«عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند

داستانی است که بر هر سر بازاری هست»

 

این چند پست را هم درهمین ارتباط ببینید.

خنده جام می

شیرینی کلام سعدی رابشناسانیم

تقدیم به سعدی، من امشب بهشت راحس کردم

بررسی غزل 206حافظ

سفرانجمن حافظ فسا به آرامگاه عشق(سعدی)

بزرگداشت سعدی

مالک مُلک سحن وعشق کیست؟

 

 




طبقه بندی: خبرها و اطلاع رسانی ها، ادبیات وموسیقی وسینما،
برچسب ها: سعدی، حافظ، اردیبهشت، زهد،

تاریخ : یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 | 04:18 ب.ظ | نویسنده : حجت الله عباسی | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.