تبلیغات
پیام نسیم - مبعث نور مبارک باد

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الأمِّیِّینَ رَسُولا مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَكِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ

عید مبعث رسول گرامی اسلام بر همه دوستان وهمراهان مبارک باد

برای این روز فرخنده شعری رااز «مرحوم مهدی سهیلی» ازکتاب «طلوع محمد» انتخاب کردم که تقدیم می کنم:

در آن ایام، خاك فتنه خیز مكه، یعنی مهد بدكاران

درون ظلمت جهل و تباهی دست و پا می زد

توانگر، آتش حسرت بجان بی نوا می زد

ستم كش، بر در هر خانه دست التجا می زد

ادامه مطلب راکلیک کنید.

شبانگاهان ـ

نوائی غم فزا در نای مرغ شب گره می خورد

سحرگاهان خروس صبح اگر می خواند ـ

گروهی تیره جان بی سعادت را صلا می زد

***

بهركس می رسیدی، حربه الحاد در كف داشت

رهی گرپیش پائی بود، راه ننگ و پستی بود

و گر رنگی به روئی بود، رنگ بت پرستی بود

محبت، مردمی، انصاف، پاكی، پاك اندیشی ـ

میان توده ها گم بود .

چپاول، زورگویی، ناجوانمردی، تبهكاری ـ

یگانه كار مردم بود.

در این هنگامه ها، مردی غمین با چشم تر هر شب

به « كوه نور » درغار «حرا» می رفت

همه شب با غمی سنگین به بال مرغ اندیشه ـ

ز « كوه نور » تا عرش خدا می رفت

لبش خاموش بود اما سرا پایش پر از فریاد

به پرواز خدائی تا دل بی انتها می رفت

تنی لرزان، دلی ترسان، ز بیم حق تعالی داشت

و در آن غاز تنهائی

روانی روشن از كرّوبیان عرش اعلا داشت

***

بدان این مرد برتر، آشنای راز سرمد بود

كه از دلبستگی ها و ز تعلق ها مجرد بود

ستوده بود و پاكان جهان آفرینش را سرآمد بود

نفس را نكهت جاوید می بخشم بنام او

مهین پیغمبر عالم

همای عرش پروازِ خدا سیرِ فلك پیما

ابر مرد جهان، آموزگار ما «محمد» بود

***

بلی او، آن یگانه، آن فلك سیر خدا پیوند ـ

به همراه دلی نورانی و عزمی گران چون كوه ـ

ز « كوه نور » شب ها دیده بر «ام القری» می دوخت

و در اندوه جهل مردم «ام القری« می سوخت

***

یكی شب « كوه نور » آبستن رمزی خدائی شد

شبی رخشان ز بام آسمان آبی «مکه»

ندانم عرشیان از خوشه پروین

به دربار محمد در « حرا » گل می فرستادند

و یا با ریزش صدها ستاره آسمانی ها

زمین را بوسه می دادند

***

شبی حیرت فزا دست خدای آسمان ها بر سر كعبه

گل مهتاب می پاشید

به چشم مردم « ام القری » در آن شب روشن

ز بام لاجوردی سرمه های خواب میپاشید

در آن مهتاب شب، غار حرا خورشید در خود داشت

محمد در دل « غار حرا » در خویش گریان بود

شبستان وجودش پر ز نور پاك یزدان بود

در آن هنگامه شهر مكه بود و خواب و مدهوشی

محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هایش

در آن شب حال مهمان « حرا » نقشی دگرگون داشت

شراری بود از دنیای غیبی در سراپایش

دل « كوه حرا » شد گرم

گمان كردی كه نبضش بی امان می زد

تو گفتی می دود نور خدا در جوی رگ هایش

***

به كوته لحظه ای چشم محمد، گرم شد از خواب

ولی در خویش حیران بود .

بناگه برق زد در پشت چشمش، دیده را وا كرد

ز پشت دیدگان تا عرش، نوری را تماشا كرد

به خود لرزید از وحشت

نگاهی پر ز اندیشه بسوی آسمان ها كرد

دهانش باز ماند از حیرتِ نوری شبانگاهی

صدای نبض خود را می شنید از دِهشتی سنگین

به دیدار شگفتی ها ز جای خویشتن بر جست

عرق چون شبنم سردی به چهر روشنش بنشست

غریوش در دل كوه «حرا» پیچید

فغانش از زمین بر رفت و در عرش خدا پیچید

***

ببانگی پر تضرع گفت:

كریما! كردگارا! پاك یزدانا! خداوندا!

حكیما! مهربانا! بی نیازا! بی همانندا!

ببخشا بر محمد لطف جاویدان سرمد را

بگیر از مهربانی دست لرزان محمد را

مرا در كشف راز غیب، یاری ده

بجان من توان پایداری ده

كریما! سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمی دانم .

***

محمد بود و نوری از زمین تا بی نهایت ها

محمد بود و در دل، زین معماها حكایت ها

دوباره موج آهنگش طنین افكند زیر گنبد گیتی

من امشب سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمی دانم .

عجب نوری است این نور شگفت امشب

كجا خورشید و ماه آسمانی این ضیا دارد ؟

نگه چون می كنم دنباله تا عرش خدا دارد

كریما! سخت حیرانم

چه می بینم؟ نمی دانم

***

محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر

نوائی آسمانی در دل غار حرا پیچید

صدائی در زمین از سوی عرش كبریا پیچید

در آن دم، حق تعالی، گوش بر بانگ خدا می داد

محمد، مات و حیران، گوش بر بانگ خدا می داد:

بخوان هان ای محمد! گفت: من خواندن نمی دانم

ندا آمد: بخوان با من ای امی مكه !

بناگه چشمه نوری به جان پاك او تابید

دوباره این ندا آمد:

بخوان ای بارگاه كبریا را بهترین بنده

بخوان بر نام قدس پر شكوه آفریننده

خداوندی كه انسان را ز خون بسته می سازد

بخوان بر نام پاك خالق اكرم

به نام آن كه دانش را به نیروی قلم آموخت

به نام آن خداوندی كه از رحمت ـ

به جان مردم نادان چراغ معرفت افروخت .

***

محمد از شكوه وحی می لرزید

در آن ساعت ـ

محمد بود و شهر مكه و وحی خداوندی

پس از آن شب جهان داند كه در گفتار پیغمبر ـ

سخن از عشق حق بود و حدیث آرزومندی

***

محمد از دل « ام القری » این نغمه را سر داد ـ

كه: ای انسان! خدا یكتاست

به جز یكتا پرستی هیچ راه رستگاری نیست

به دیگر راه ها گر پا گذاری غیر خواری نیست

در این آیین جاویدان

لب خود را فرو بند از سپیدی وز سیاهی ها

تو را تا كی سخن از قصه رنگ است

در این آئین سخن از رنگ ها ننگ است

به كیش راستین ما

گرامی تر بود آن كس كه در وی گوهر تقواست

گر از شرق است، ور از غرب است

گر از روم است، ور از زنگ است

چه گویم از شكوهت؟ ای محمد ای مهین فرزانه عالم!

مرا پای سخن لنگست

ز تو فرزانه تر در پهن دشت آفرینش كیست ؟

ستایش را توانم نیست میدان سخن تنگ است

ولی با جاودانه نام تو هر روز و هر شب در دل گیتی

بهین گلبانگ جاوید است

سخن از تو به بام هفت اورنگ است

ابر مردا! زوالی نیست گلبانگ حقیقت را

به یاد تو ز مهد خاك، تا نه گنبد افلاك

همیشه، هر زمان، هر شب

نوازشگر، نسیم بانگ توحید است

طنین افكن نوائی گرم آهنگ است

 

 

اَشهُدُاَن لااله الا اللهَ.... اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ




طبقه بندی: خبرها و اطلاع رسانی ها، کتاب های پیام آسمان وموضوعات دینی،
برچسب ها: طلوع محمد، بعثت، عیدمبعث،

تاریخ : جمعه 17 خرداد 1392 | 09:06 ق.ظ | نویسنده : حجت الله عباسی | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.