تبلیغات
پیام نسیم - یک آواز ویک تصنیف ازاستاد ناظری-شعرسعدی

به نام خدا

قطعا برای همه دوستان پیش اومده که گاهی ناخواسته تمام فکروذهن مشغول به چیزی میشه!! به قول خودم گاهی انسان به نقطه ای پرتاب میشه وبیشتر پرتاب های شیرینی که من تجربه کرده ام، پرتاب به دیار و گلستان بی خزانِ سعدی و حافظ است. گاهی ناخودآگاه دلت و روحت پرواز می کنه به اون سمت وجالب که اتفاقاتی هم تاییدش می کنه که جای شکی باقی نمی مونه که چیزی هم به نام عالم روح یعنی غیر جسم وجود داره.

چندروز قبل مهمون داشتیم وبردیمش شیراز برای زیارت آرامگاه عشق وعرفان یعنی سعدی وحافظ. حتما این را هم تجربه کردید که دوحال متفاوت دراین دومکان به انسان دست میده.

درآرامگاه سعدی شور و وجد ودرآرامگاه حافظ توقف و تأمل.

تاریخ عکس: 17/5/92

انشاالله کسانی که به این دومکان عزیز تشریف نیاورده اند این تجربه رابه زودی به دست آورند.

ادامه مطلب راکلیک کنید.

از امروز صبح دائم دلم به سمت این دوعزیز بود وتصمیم گرفتم کمی درس رارها کنم وکمی هم برای دلم بنویسم هرچند درس هم جدای از دل نیست.

موضوعش هم موسیقی باشعرسعدی وصدای استاد ناظری که چندشب قبل حسابی درگیرش بودیم.

وقتی اومدم سیستم راروشن کردم اولین کامنت این بود که:راستی یه مدتیه چقدر وبلاگتون حال و هوای بیش از اندازه ی درسی پیدا کرده موضوعات دیگه چی؟

نگفتم اتفاقاتی هم مؤید دل آدم میشه؟

دوغزل از جناب سعدی انتخاب کرده ام هرچند انتخاب در غزلیات سعدی، شاید عبارت مناسبی نباشد.

دراین دوغزل به وضوح می توان سوز سعدی را حس کرد. سوزی که آرامشی برآن متصور نیست. واصولا فکر می کنم شرح وتوضیح سخن سعدی (آن هم ازطرف بنده کم اطلاع) مانند این است که بخواهی رنگ آب داخل لیوان رابیان کنی یااین که نور خورشید تابناک را بخواهی به کسی نشان دهی.

پس سکوت وعدم توضیح بهترین توضیح است.

این شما واین هم دو غزل از جنابش

یک تصنیف ویک آواز زیبا ازاستاد ناظری برروی دو غزل ازسعدی بزرگ.

تصنیف «کاروان» ازآلبوم کیش مهر: دستگاه نوا، شعر از سعدی شیراز

هم نوازان:

کمانچه: داود گنجه‌ای

نی: جمشید عندلیبی

سه‌تار: بهنام وادانی

تار: منصور سینکی

عود: محمد فیروزی

تنبک: محمود فرهمند

دف: فرشید عندلیبی

سنتور: جلیل عندلیبی

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا، کار از فغانم می‌رود

دانلود تصنیف کاروان

 

آواز  بار فراق دوستان (چوپانی)  از آلبوم بی قرار

گروه مولانا :

جمشید عندلیبی : نی

بیژن کامکار : رباب ـ دف

منصور سینکی : تار

اردشیر کامکار : کمانچه

محمد فیروزی : بربت

تکنوازان :

داود گنجه ای : کمانچه

جلال ذوالفنون : سه تار

جمشید عندلیبی : نی

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم

می‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملم

بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی

بار دلست همچنان ور به هزار منزلم

ای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مرو

کز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم

بارکشیده جفا پرده دریده هوا

راه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم

معرفت قدیم را بُعد حجاب کی شود

گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم

آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو

تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم

ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من

چون برود که رفته‌ای در رگ و در مفاصلم

مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم

مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم

گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق

ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم

سنت عشق سعدیا ترک نمی‌دهی بلی

کی ز دلم به دررود خوی سرشته در گلم

داروی درد شوق را با همه علم عاجزم

چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم

 

دانلود آواز چوپانی: بار فراق دوستان از آلبوم بی قرار

خودم هم دقیقا نمی دونم چی نوشتم. غزل وحس که ازسعدی باشه دیگه چیزی ازخودت نمی مونه که بخوای بگی یابنویسی.

ماخود نمی رویم دوان ازقفای کس

آن می برد که ما به کمند وی اندریم

یا:

من اختیار خودرا تسلیم عشق کردم

همچون زمام اشتر دردست ساربانان

خدایش بیامرزد بزرگ مرد آسمان ادب وهنر سرزمین پارس




طبقه بندی: ادبیات وموسیقی وسینما،
برچسب ها: ناظری، شهرام ناظری، سعدی، بی قرار، کیش مهر، حافظ،

تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392 | 01:48 ق.ظ | نویسنده : حجت الله عباسی | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.