تبلیغات
پیام نسیم
پیام نسیم
حضرت حافظ: قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست / قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا 
قالب وبلاگ
صفحات جانبی

به نام خدا

این پست قبلا به صورت ناقص منتشر شده بود که تازه متوجه اشکالش شدم و مجددا ارسال می شود

http://s6.picofile.com/file/8240322100/Eshlow_14_.jpg

به بهانه تصویر صفحه 98 کتاب عربی نهم که تصویری از سه فرمانده نامی گردان فجر است این پست را تقدیم می کنم. و ان شاءالله بزودی یک فیلم مستند نیم ساعتی از خاطرات یاران آقا مرتضی در باره عملیات والفجر 2 هم تقدیم خواهد شد که دیدن این فیلم هر شخصی که ارتباطی با جنگ هم نداشته است را به تحسین وا می دارد.

شهید مرتضی جاویدی معروف به اِشْلَو ، فرمانده اسطوره ای گردان خط شکن فجر از لشکر المهدی
متولد 1337 روستای جلیان فسا شهادت کربلای پنج 18 بهمن 1365

ادامه مطلب یا همین جا را کلیک کنید.

آقا مرتضی را بیشتر با تنگه احد در عملیات والفجر 2 می شناسند که در 40 کیلومتری خاک دشمن به محاصره افتادند ولی 3 روز و 4 شب مردانه مقاومت کردند و با وجودی که حدودا اکثر نیروهایش شهید شدند و تعداد باقیمانده از جمله خود ایشان هم زخمی بودند حاضر به ترک تپه نشدند و روزانه ده ها پاتک سنگین دشمن را دفع کردند و زیر بمباران و آتش توپخانه در برابر تیپ های مجهز دشمن ایستادند و در عین محاصره ، گلوی دشمن را فشردند و اجازه ندادند که نیرو و تدارکات دشمن از تنگه عبور کند و به همین علت او را به عنوان سردار احد هم می شناسند. در این حالت آنقدر شهید زیاد شده بود، که می‌گفتند تعداد اسرای عراقی از تعداد رزمنده‌های ایرانی بیشتر شده است.
وقتی از ایشان خواسته شد که به عقب برگردد جمله ای تاریخی فرمود: « من نمی گذارم که تنگه احد یک بار دیگر در تاریخ تکرار شود.»
همین روحیه آقا مرتضی باعث شده بود که در عملیات های مختلف و شرایط سخت ، همه نگاه ها متوجه ایشان و گردان فجر باشد.
بعد از عملیات ، آقا مرتضی را خدمت امام می برند و امام بر پیشانی ایشان بوسه می زند و تنها فرمانده ای است که امام بر پیشانی ایشان بوسه زد.
آقا مرتضی درعملیات های مختلف از جمله: فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر1 و 2 و 8، خیبر، بدر و کربلای 4 و5 شرکت کرد و حماسه آفرید  و همیشه هم خط شکن بود.
ادای احترام شهید صیاد شیرازی به اشلو
شهید صیاد شیرازی در یکی از سفرهایش به شیراز، سراغ مزار مرتضی را می‌گیرد تا می‌رسد به شهر فسا و بعد روستای جلیان. همراهان صیاد می‌گویند از فاصله‌ی ۵۰ متری مزار، از ماشین پیاده می‌شود. لباسش را مرتب می‌کند و با احترام کامل نظامی با قدم آهسته به سمت مزار می‌رود و آنجا دست راست را به گوشه‌ی کلاه نظامی می‌چسباند و فاتحه می‌خواند. 

http://s7.picofile.com/file/8240321900/Eshlow_7_.jpg

http://s6.picofile.com/file/8240321868/Eshlow_6_.jpg
http://s6.picofile.com/file/8240321950/Eshlow_8_.jpg

آقا مرتضی در بین بچه ها به اِشلو معروف بود دلیلش هم این بود که تکیه کلامی داشت «اِشلونِک؟» که در لهجه های عربی محلی به معنی «کیفَ حالُکَ» می باشد یعنی چطوری؟
نیروهایی که تازه به لشکر میومدند همه دوست داشتند اشلو را از نزدیک ببینند و بارها شد که ایشان را به برخی دوستان نشان دادم و باور نمی کردند و فکر می کردند دارم اذیتشان می کنم چون توقع نداشتند آن مرد افسانه ای این جوان ریز اندام ساده پوش و خاکی و خودمانی باشد و بدترین حالتی که آقا مرتضی را دیدم بعد از کربلای 4 بود که حس می کرد از قافله یاران جدا مانده است و دقیق در خاطرم است که چهره شاد و خندان آقا مرتضی شده بود یک آقا مرتضای غمگین که آتش به دل ها می زد ... 


خاطره ای از سردار قاسم سلیمانی از آقا مرتضی

۲۱ دی ۱۳۶۵
ظهر روز سوم عملیات کربلای ۵،حسین تاجیک فرمانده ی گردان از خط دفاعی نهر جاسم،
از پشت بی سیم از من کمک می خواست.گفتم: مقاومت کن و گرنه بچه های تیپ المهدی و الغدیر
قیچی می شن! یه فکری می کنم…
از داخل مقر تاکتیکی لشکر ۴۱ ثارالله که فاصله ی زیادی با خط نداشت با قرارگاه خاتم الاَنبیاء تماس گرفتم.
ـ قاسم سلیمانی هسم…گردانم تو نهر جاسم آتیش پشتیبانی لازم داره..
ـ شنیدم. حاج قاسم، نهر جاسم باید حفظ بشه! عقب بکشید دو جناح شما قیچی می شن!
ـ من خودم می رم جلو…ببینم چیکار می تونم بکنم.شما آتیش رو دریغ نکنید!
به عنوان فرمانده ی لشکر ۴۱ ثارالله دلم آرام نگرفت که منتظر بچه های خط شکن باشم.صدای بی سیم چی زدم: موتور و بی سیم رو بردار تا بریم جلو!
آتش توپخانه و خمپاره به قدری زیاد بود که ابر غلیظی از دود و خاک همه جا را گرفته بود و آدم فکر می کرد
آسمان را ابر تیره گرفته.به نهر جاسم رسیدم و سراغ فرمانده ی گردانم حسین تاجیک را گرفتم.
ـ سمت چپ خاکریز، سی، چهل متری دورتر!
ـ تانکا خیلی اذیت می کنن! دارن آماده می شن برا پاتک بعد، بعیده بشه مقاومت کنیم، نیرو می خوایم!
از ظهر گذشته بود که تانک ها و کماندوهای عراقی از شکاف خاکریز بیرون آمدند و پیشروی را آغاز کردند.
گفتم: تا نگفتم، کسی بی خود گلوله آر پی جی نزنه!
تانک ها نزدیک می آمدند و با گلوله های توپ خاکریز دفاعی را متلاشی می کردند.
آتش خمپاره ها هم مجال نمی دادند. پنجاه متری که رسیدند، فریاد زدم: آتش…
درگیری شروع شد سمت چپ یکی دو تانک راه عقبه را بستند. 
حسین تاجیک گفت: حاجی قاسم، محاصره شدیم…شما باید یه جوری بری عقب! و گرنه.
هنوز کلمه ی آخر توی دهانش تکمیل نشده بود که تیر مستقیمی توی کمرش خورد و افتاد داخل بغلم.
ـ حسین…حسین…
زخمش کاری بود. طوری گذاشتمش سینه خاکریز تا بقیه متوجه تیر خوردن فرمانده ی گردان نشوند.
به خود که آمدم، فقط چند نفر باقی مانده بودیم. وقتی احتمال اسیر شدنم زیاد شد، مردن را آسان تر دیدم
تا اسیر شدن؛ فرمانده ی لشکر سپاه و تبلیغ عراق روی آن!
باید کاری می کردم.ذهنم رفت به جناح سمت چپ و کمک گرفتن از لشکر المهدی.
به بی سیم چی گفتم: برو رو فرکانس حاج جعفر اسدی، فرمانده  تیپ المهدی!
زود تماس گرفت.
ـ حاج سلیمانی، حاج اسدی رو خطه!
تند گوشی بی سیم را گرفتم و شستی را فشار دادم.
ـ جفر، جعفر…قاسم هسم!
ـ سلام…چیزی شده!
ـ جعفر، عراق خط ما رو شکسته، تو محاصره افتادیم!
ـ قاسم، خودت کجایی؟
ـ نهر جاسم، خاکریز داره سقوط می کنه!
ـ قاسم، بکش عقب! می دونی اگه گیر عراقیا بیفتی!
ـ تو محاصره افتادیم! نیرو ندارم برای شکستن محاصره.
ـ قاسم چه قدر می تونی مقاومت کنی؟
ـ شاید ده دقیقه!
ـ موضعت رو حفظ کن، ببینم چکار می تونیم بکنیم!
بی سیم را قطع کردم و تعداد انگشت شمار افراد را سازماندهی کردم برای دفاع. 
بی سیم چی صدایم کرد: حاج اسدی پشت خطه!
تند بی سیم را از دست جوان گرفتم.
ـ به گوشم!
قاسم، سمت چپت، مرتضی داره با یه دسته نیرو می آد کمک!
ـ اشلو، فرمانده ی گردان فجر!
ـ ها کاکو!
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که جناح سمت چپ شلوغ و صدای تکبیر بلند شد.
برگشتم و به سمت چپ نگاه انداختم. در عرض چند دقیقه، دو تانک عراقی که راه را بسته بودند، گلوله ی آتش شدند و سوختند. پشت آن چشمم به یک دسته نیرو افتاد که جوانی باریک اندام و قد متوسط جلو آن ها،
آر پی جی بر دوش با پای بدون پوتین از درون پرده ی دود و خاک بیرون آمد و به سرعت بزرگ شد.
هیجان زده فریاد زدم: اشلو!
با آمدن مرتضی و چند نفر دیگر صحنه ی جنگ عوض شد! مرتضی و آن چند نفر انگار صاعقه زدند به تانک ها و جناح چپ را باز کردند.برای لحظه ای غبطه خوردم به حاج اسدی با چنین فرمانده گردانی! مرتضی خودش را رساند و با خوشرویی انگشتان دستش را جمع به طرف بالا گرفت و چرخاند و گفت: اِشلَونِک؟
لحظه ای سیر به قاب صورت بشاش و خندانش خیره شدم و لذت بردم. گفتم: اینی که گفتی، یعنی چه؟
ـ رنگ و روت چطوره! مخفف اشلو!
نمی دانم چرا هر چه به صورت لاغر و ساده ی مرتضی جاویدی زُل می زدم، نبود حسین تاجیک را بیشتر حس می کردم. با همان سر و صورت خاکیِ دود زده و دو گوشی که پُر بود از خاک و چند قطره خون تیره خشک شده توی گوش.اشکم سرازیر شد. گفت: حاجی قاسم، شما برید عقب، خودمون فرمون بقیه ی تانکا رو می بریم!
ـ ممنون از این که ما رو نجات دادی! می مونم تا پاتک رو دفع کنیم!
با کلام و صورتی که پُر بود از تصمیم و تمرکز، گفت: شرمنده، حاج اسدی گفته، باید شما رو بکشم عقب!بقیه می مونن برای مقابله با پاتک!
اول جنازه حسین تاجیک رو به عقب منتقل کردم و بعد سوار موتور تریل شدم و با بی سیم چی از حلقه محاصره بیرون رفتم.
تمام مسیر ناخود آگاه تکرار می کردم:
اَیُ شَی لَونُکَ…اشلو…

http://s6.picofile.com/file/8240321834/Eshlow_5_.jpg

http://s7.picofile.com/file/8240322084/Eshlow_13_.jpg


یادشان همیشه زنده باد




طبقه بندی: عربی نهم 94، خبرها و اطلاع رسانی ها، خاطرات وسفر،
برچسب ها: عربی نهم، اشلو، آقا مرتضی، گردان فجر، قاسم سلیمانی،
[ جمعه 20 فروردین 1395 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ حجت الله عباسی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

هدف ازایجاد این وبلاگ تعامل باهمکاران محترم درتدریس درس عربی ودینی راهنمایی ونیزکندوکاوی درموسیقی وادبیات فاخراست.نام وبلاگ به خودی خودگویای هدف اخیراست.ضمنابرای حفظ دوستی ها قرارداریم واردبحث سیاست نشویم.اكثراوقات باید باوبلاگ باشم ولازم میدونم ازخانم مهربانم كه مشكلات راباصبوری تحمل میكنه تشكركنم.یاحق
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

کتاب کار پیام آسمان نهم

دریافت کد ابزار آنلاین